ادیسون به فرهاد چه گفت؟
مجله اینترنتی اخبار مدیریت ، دکتر حجت بقایی داستانی را بر اساس نوشته مهندس فرهاد شهسواری در کارگاه مدیریت به سبک مدیران ایرانی نقل کردند که دارای نکات ارزشمندی است :
فرهاد بعد از کلی تحقیق و مطالعه و بررسی و کسب دانش در books country «کشور کتابها» در قرن 23میلیادی تلاش کرد که با مراجعه به ارگانها و کنکره دولتی طرح ها و اختراعات خود را با کمک آنها اجرا کند. اما اغلب طرح های او که مانند نقاشی های داوینچی بود و کارمندان اغلب آنها را با بخش نامه ها و دستورالعمل ها مطابق نمی دیدند. یا بعضی ها آن ها را به زباله می انداختند که مثلا ما اصلا اون طرح را ندیدیم.
تا اینکه در books country به صورت ناگهانی فرهاد آقای ادیسون را ملاقات کرد. و ماجرا را برایش توضیح داد. بسیار ناراحت بود، چون زمان زیادی را تلف کرده بود.
ادیسون خندید و پیپ خود را روشن کرد. گفت: تو همان فرهادی هستی که برای عشق به کشور خودت بیستون را کنده ای؟ فرهاد گفت آری. اما تو از کجا می دانی؟؟؟ ادیسون گفت : آوازه عشقت در همه جا پیچیده و خود خبر نداری. !!!! و ادامه داد:
ای جوان خام و عاشق و دانشمند ساده، درست است که تو کوه ها را بیستون کرده ای اما بگذار ماجرایی را برایت تعریف کم که تو هم برای همهه مخترعین تعریف کن.
فرهاد با تغجب و اشتیاق و شوق سراپا به پوش شد.
ادیسون گفت : ای فرهاد عاشق، من اهل سیاست نبودم و اما یک روز دیدم که دوستم زبانش خشک شده و نوک انگشتش زخمی شده است. نامش Sheet counter بود. گفت چندین روز هست که داشتیم انگشت به زبان زده و برگه های رای را می شمردیم. برای همین زبان خشک و انگشتم زحم شد.
ادیسون ادامه داد که: همین موضوع باعث شد که من عمیقا به فکر فرو بروم و از آسمانها راهی عجیب به ذهنم وارد شد. ساخت دستگاه رای شمار.
درها را بستم و به تونل مخصوص رفتم. آنجا شروع به ساخت دستگاه کردم. چندین بار اشتباه شمرد، اما با چکش و مشت روی آن زدم چون توی یک کشوری دیده بودم که وقتی چیزی خراب میشه با مشت میزنن روی سرش و درست میشه. و در نهایت این دستگاه رو ساختم. فی الفور و با عجله از داوینچی خواستم که من رو با اون دستگاه پرنده اش به کنگره آمریکا ببرد. روی سقف کنکره با چتر پریدم و دوان دوان خودم را به داخل کنگره رساندم. گفتم آقا یافتم و یافتم و دستگاه دقیق رای شمار رو ساختم.
اما همه آنها با خشم مرا می نگریستند. و اتاق را با عصبانیت ترک کردند. یکی از آنها که توی کوچه ما یک زمانی همسایه بودیم و به او ساندویج داده بودم، یواشکی آمد و در گوش من گفت: ادیسون بذار ما کارمون رو بکنیم و دستگاهت رو بردار و برو. این هم هزینه ساخت دستگاهت...
خلاصه اینکه رو به فرهاد کرد و گفت: فرهاد جان . به همه بگو که اگر دنبال ثروت هستند، چیزی رو بسازند که مورد نیاز مردم باشد و مشتری محصول آنها مردم باشند.
خلاصه فرهاد هم که مثل همیشه با مداد جادویی درس های ادیسون را خلاصه نویسی می کرد، با زغال و در یک صفحه نوشت که:
باید چیزی رو بسازم که مورد نیاز مردم هست و مشتری هایم مردم هستند و اگر خدمتی هست ، خدمت به مردم باشد.
درسهای این داستان واقعی است .
منبع : نشریه الکترونیکی کارگاه آموزشی